غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

302

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

فرموده گفت از تركان توهم بسيار داشتم الحمد للّه كه بيمن مقدم احمد آن وهم زايل شد و احمد با مستكفى ملاقى گشته شرايط متابعت بجاى آورد و معز الدوله لقب يافت و به حكم مستكفى اسم و لقب او را بر سكه نقش نمودند و معز الدوله هرروز جهة اخراجات خليفه پنجهزار دينار مقرر نموده باقى اموال دار السلام بغداد و ولايات را متصرف شد و روزى چند ميان مستكفى و معز الدوله طريقهء مودت مرعى بوده بالاخره مهم بعداوت انجاميد و يكى از اسباب مخالفت آن بود كه قهرمانه كه در حرم‌سراى خلافت اعتبارى تمام داشت جشنى عظيم طرح انداخت و معز الدوله و رؤساء و امراء او را طلب نمود و معز الدوله گمان برد كه ميخواهند كه در اثناء طوى با او مكرى انديشند لاجرم با معتمدان خود سلاح پوشيده بدار الخلافه درآمد و بمجلس خليفه رفته طايفهء از اتباع او بمستكفى نزديكتر رفتند چنانچه گمان شد كه آن جماعت هوس تقبيل انامل شريفه دارند بنابرآن دست دراز كرد و ايشان او را از مسند فروكشيده دستار در گردنش انداختند و معز الدوله از مجلس برخواست و مردم بهم برآمدند و آنچه در سراى خليفه يافتند غارت كردند و نوكران معز الدوله مستكفى را مقيد گردانيده ميل كشيدند و قهرمانه را گرفته زبانش ببريدند و هم درين سال يعنى سنهء اربع و ثلثين و ثلاثمائه على بن عيسى بن داود الجراح البغدادى كه چند كرت در زمان دولت مقتدر و قاهر بر مسند وزارت نشسته بود و در ايام اختيار بتمهيد بساط عدل و انصاف قيام مينمود وفات يافت ( قال اليافعى الوزير العادل على بن عيسى كان محدثا عالما متدينا حبرا عالى الاسناد ) و هم درين سال فوت شيخ ابو بكر الشبلى كه از جمله مشاهير مشايخ است اتفاق افتاد در نفحات مذكور است كه بقولى نام وى جعفر بن يونس است ( و قيل دلف بن جعفر و قيل دلف بن محمد ) و بر قبر وى كه در بغداد است نوشته‌اند كه ( جعفر بن يونس و فى طبقات الاسلمى انه خراسانى الاصل بغدادى النشأة و المولد و قيل اصله من اسروشنه ) و در تاريخ امام يافعى مسطور است كه شبلى در اوايل حال به تحصيل فقه در مذهب امام مالك قيام مىنمود و بالاخره بصحبت جنيد بغدادى رسيده بسلوك مشغول شد و رياضات و مجاهدات بىنهايات كشيد مدت عمرش هشتاد و هفت سال بود و هم درين سال ابو على محمد بن سعيد القشيرى المورخ متوجه عالم آخرت گرديد ذكر المطيع لله ابو القاسم فضل بن جعفر المقتدر در روضة الصفا مسطور است كه در ميان مستكفى و مطيع قبل از تلبس لباس خلافت بسبب كبوتربازى و بعضى ديگر از ملاعبات كودكانه غبار نزاع ارتفاع داشت بنابرآن در اوان دولت مستكفى مطيع در گوشه‌اى مختفى بود و چون معز الدوله ببغداد رسيد مطيع به دو ملتجى گرديد و بعد از ميل كشيدن مكتفى معز الدوله او را بخلافة برداشته مكتفى را بمجلس درآورد تا با وى بيعت نمود و مردم را گواه گرفت كه من خود را از اين امر خلع